کد خبر: ۶۲۰۸
۱۳ دی ۱۴۰۴ - ۱۴:۰۰
زندگی عاشقانه با چشمان بسته اما قلبی فراخ

زندگی عاشقانه با چشمان بسته اما قلبی فراخ

اکرم حمیدنژاد و رضا اخترشناس زوج نابینایی هستند که سال‌ها است کنار هم خوش و خرم زندگی می‌کنند. آن‌ها به درستی نمونه یک ازدواج آسان را معنا می‌کنند که این روز‌ها کمتر در بین جوانان خریدار دارد.

ازدواج در این دوره و زمانه با دشواری‌هایی همراه شده است؛ به‌قول معروف هر طرفش را بگیری، طرف دیگرش می‌لنگد. البته تصور نکنید این موانع ذاتی هستند و درهر شرایطی که بخواهید ازدواج کنید، گرفتاری‌های ریز‌و‌درشت دست و پایتان را می‌گیرد؛ بلکه این مشکلات به‌نوعی زاییده توقعات عجیب و غریب ما آدم‌هاست که بعضی را خانواده‌ها ایجاد می‌کنند و برخی نیز نشئت‌گرفته از عوامل محیطی و تحولات پرشتاب عصر جدید هستند.

در این بین، جوانان هم خواسته و ناخواسته، شرایط را پذیرفته و در‌برابر آن تسلیم شده‌اند؛ از اجرای مقدمات تشریفاتی و پرتکلف عقد و عروسی گرفته تا مهریه‌های سنگین و تهیه وسایل زندگی و مسکن. درحالی‌که می‌توان با آگاهی، دوراندیشی و اندکی قناعت در زندگی، راهی به‌سوی ازدواجی آسان برای نسل جوان باز کرد و این سنت قدسی را براساس آموزه‌های دینی، حیاتی دوباره بخشید.

اسلام بیش‌از همه ادیان برای تسهیل در امر ازدواج، رسوم نادرست و خرافات دست‌وپاگیر را از میان برداشته است که ازدواج ساده حضرت زهرا (س) و حضرت علی (ع) و رفتار و گفتار پیغمبر (ص) درخلال قضایای این ازدواج، خود به‌تن‌هایی گواه روشنی بر این مدعاست. با این دیدگاه، با یک زوج جوان و خوشبخت گفتگو کردیم که با کمترین سازوبرگ، زندگی صمیمی و عاشقانه‌ای را آغاز کرده و از سختی راهی که تا اینجا طی کرده‌اند، برایمان می‌گویند.

 از عروس و داماد می‌خواهم خودشان را معرفی کنند. آقاداماد با احترام، میدان را به همسرش می‌سپارد؛ بنابراین از عروس‌خانم می‌خواهم ضمن معرفی خود، از نحوه آشنایی و ازدواجشان برایمان بگوید.
اکرم (پریسا) حمیدنژاد هستم، ۳۲ سال دارم، تُرک اردبیلم و در تهران بزرگ شده‌ام، تحصیلاتم دیپلم است. من و همسرم که هر دو مشکل بینایی داریم به‌واسطه یکی از دوستانمان باهم آشنا شدیم. حدود شش‌ماه به‌منظور آشنایی بیشتر، با حضور خانواده‌ها باهم رفت‌وآمد کردیم و به این نتیجه رسیدیم که با‌توجه‌به مشکل بینایی‌مان خیلی راحت‌تر یکدیگر را درک می‌کنیم. سپس مراسم آشنایی خانواده‌ها انجام شد و سرانجام چهار‌سال پیش در یک دورهمی خیلی ساده با حضور اعضای درجه یک دوطرف، خطبه عقد بینمان جاری شد.

 از مراسم ازدواجتان بگویید.
مدتی که از عقدمان گذشت، ما را به خانم دهنوی (مدیر موسسه خیریه فروغ صبح صادق) معرفی کردند که خدا خودش می‌داند بیشتر سختی و زحمات زندگی ما به‌دوش ایشان بود. چون ما شرایطی برای گرفتن مراسم و تهیه لوازم نداشتیم، خانم دهنوی مادرانه برای ما زحمت کشیدند، البته زحمات ایشان نیازی به تعریف مثل منی ندارد و نزد خداوند ثبت و تقدیر می‌شود.
به‌هرحال هر دختری آرزوی پوشیدن لباس سفید بخت را دارد و هر پسری علاقه‌مند است در لباس دامادی، داماد خطاب شود. خانم دهنوی، این زحمات را برای ما کشیدند و مراسم گرفتند و یک‌روز هم جهیزیه چیدیم و زندگی‌مان را شروع کردیم.
من و همسرم به این نتیجه رسیدیم ازآنجاکه هردو ازنظر مالی مشکل داریم و مشکل نابینایی هم افزون‌بر آن وجود دارد، بهتر است باهم کنار بیاییم. من عقیده ندارم که مسئولیت زندگی و نان‌آوری فقط به‌عهده همسرم است، خوب است که ما با هم کمک کنیم و هر دو، یکی شویم تا بتوانیم آرامش یک زندگی را برقرار کنیم و در یک خانه، زندگی ساده و سالمی داشته باشیم که این‌ها همه مستلزم گذشت است. من می‌توانستم سخت بگیرم یا همسرم می‌توانست طلب جهیزیه آن‌چنانی کند، اما هیچ‌کدام، خانواده‌ها را در فشار نگذاشتیم و باتوجه‌به اینکه پدر همسرم فوت شده و پدر و مادر خودم هم ازکارافتاده هستند، چنین شرایطی را هم نداشتیم؛ بنابراین با این نگاه، طلبی از هم نکردیم و با حداقل امکانات، راهی خانه و زندگی‌مان شدیم و تا اینجا خدا را شکر، مسیر را با هم طی کرده‌ایم.

ما مراسمی باعنوان عروسی در خانواده نداشتیم و فقط همان مراسم همگانی‌ای بود که خانم دهنوی زحمتش را کشیدند. یک‌روز همسرم به تهران و منزل پدرم دنبال من آمد که آن شب فقط برای یک شام خانوادگی با حضور خواهر و برادر‌ها دور هم جمع شدیم؛ کلا ۱۶‌نفر بودیم. فردای آن روز هم به‌اتفاق مادرم به مشهد آمدیم و به همان سادگی در منزل مادر همسرم نیز خانواده دورهم جمع شدند که هم‌زمان با روزِ چیدن جهیزیه‌ام بود و از فردا زندگی‌مان را شروع کردیم.

جهیزیه‌تان شامل چه چیز‌هایی بود؟
جهیزیه من شامل وسایل اولیه زندگی مانند اجاق‌گاز و یک‌دست ظروف اولیه بود. ما دوسال بدون یخچال زندگی کردیم و وسایلمان را در یخچال همسایه سر کوچه‌مان می‌گذاشتیم. بدون تخت و کمد و مبل و تلویزیون و گلدان و مجسمه و پرده‌های آن‌چنانی و... زندگی‌مان را شروع کردیم. هنوز هم تلویزیون نداریم؛ اذیت نشدیم، چون اگر آدم خودش بخواهد، چیز‌هایی هستند که  می‌توان جایگزین مادیات کرد و این شامل محبت و تفاهم بین دو نفری است که تصمیم می‌گیرند دو خانواده را به‌هم مرتبط کنند.

اینجا بحث آبرو پیش می‌آید؛ وقتی پیوندی به‌واسطه دو جوان صورت می‌گیرد، به‌نظر من آبروی خانواده‌ها خیلی مهم‌تر است و می‌تواند جایگزین آن لوازم و تشریفات شود. من در زندگی سختی‌ها، خوبی‌ها، بدی‌ها، نیاز‌ها و تشریفات را جایی برای خودم می‌نویسم؛ درست است آنچه از مال دنیا دارم، خیلی کم است، ولی وقتی می‌خواهم داشته‌ها و نداشته‌هایم را ازنظر معنوی و مادی مقایسه و جایگزین کنم و ارجحیت بدهم، فرم مدنظرم با‌وجود حجم کم و سادگی، پرتر و سنگین‌تر است. درحقیقت مثل مقایسه مقدار برابری آهن و پنبه است؛ آهن جای کمتری می‌گیرد، ولی قیمت بیشتری دارد و من همیشه مقایسه‌ام در زندگی بر‌این‌اساس بوده است.

ماه عسل کجا رفتید؟
بعد‌از پنج‌ماه از ازدواجمان برای دیدن مادرم با اتوبوس، سفری به تهران داشتیم که با سختی زیاد، ۱۸‌ساعت در راه بودیم. سه‌روز آنجا ماندیم و با همان شرایط دوباره به مشهد برگشتیم. [با خنده]که البته خیلی لذت داشت؛ من در جاده بودن را خیلی دوست دارم.

برای مَسکن چه کردید؟
یک ماه بعد‌از عروسی، آقای دکتری بودند که یک خانه بسیار نقلی برای سکونت به ما دادند که به دست ورثه افتاد، سپس بیش‌از یک‌سال به منزل مادر شوهرم نقل مکان کردیم، اما باتوجه‌به تفاوت‌های فرهنگی و اینکه زندگی با سه‌خواهرشوهر در منزل و توقعاتی که برای انجام کارهایشان از من داشتند، بسیار سخت بود و اذیتم می‌کرد، به نقطه‌ای در جاده سیمان (مهرگان) نقل‌مکان کردیم.

کمبود‌ها شما را آزار نمی‌دهد و باعث نشده از ازدواجتان پشیمان شوید؟
من باتوجه‌به اینکه ضعف عضلانی دارم و همسرم به‌سبب مشکل بینایی‌اش شاید روزی سه‌بار زمین بخوریم و لباس‌هایمان کثیف و پاره شود، درحالی‌که ما باید طوری در اجتماع ظاهر شویم که آراسته باشیم. گاهی درباره ماشین لباس‌شویی بحث داریم و به همسرم  می‌گویم «تورو خدا دقت کن، چون من با این مشکلم نمی‌توانم خیلی کار کنم و لباس بشویَم»، اما او چه کند؟ چطوری ببیند که زمین نخورد! از این مشکلات داریم.
اما با‌توجه‌به اینکه یخچال جزو وسایل اولیه زندگی است، تلاش کردیم و من کار در منزل و ازجمله بافتنی انجام دادم و با موافقت یک مغازه‌دار و پرداخت هفته‌ای ۲۰ هزار‌تومان به‌صورت قسطی یخچال کوچکی تهیه کردیم. همسرم سه‌سال پیش، مدتی رزرویشن آژانس بود، آن موقع بینایی‌اش خیلی بهتر بود، اما الان فقط در حد نور و سایه است و نمی‌تواند آدرسی ثبت کند و مشترکی را راه بیندازند؛ بنابراین از حدود یک‌سال پیش بیکار شده است.

من هم در حد اینکه همان هفته‌ای ۲۰ هزار‌تومان قسط را دربیاورم، کار می‌کنم، چون شرایط انجام سریع هیچ کاری را ندارم، اما هیچ‌کدام از این‌ها تابه‌حال باعث نشده است بگوییم «چه اشتباهی کردیم که این زندگی را شروع کردیم!» به‌خدا تا الان پیش نیامده است!  طبیعتا اذیت می‌شویم و حتی بحثمان هم می‌شود. اتفاقا بحث‌های سنگین هم داشته‌ایم که در حد دو‌سه‌روز هم طول کشیده، ولی هیچ‌کدام باعث پشیمانی نشده است.

در ادامه از آقاداماد می‌خواهم خودش را معرفی کند و از حال و هوای زندگی مشترکشان بگوید.
رضا اخترشناس، متولد مشهد و سی‌ساله هستم، مدرک تحصیلی‌ام هم دیپلم است. من کاملا از زندگی ساده‌ای که دارم، راضی هستم. به‌نوعی یک زندگی بدون دردسر  است؛ می‌گویم بدون دردسر تعجب نکنید! معنی آن زندگی توام با آرامش است، حتی اگر آسایش نداشته باشیم. همین که تنمان سالم است و می‌توانیم در کنار هم زندگی کنیم، خدا را شکر می‌گوییم.

چه چیز‌هایی برای تکمیل خوشبختی‌تان لازم دارید؟
ما هرکاری بخواهیم انجام دهیم، با کمک یکدیگر است. هر‌کاری مربوط‌به هرکداممان بوده باهم انجام داده‌ایم و نمی‌توانم بگویم یک کار مستقل من برای همسرم انجام داده‌ام یا برعکس، او برای من کاری کرده است؛ درهر حالت کنار هم هستیم. حتی برای خرید یک وسیله کوچک از مغازه با هم می‌رویم، تا جلوی درِ خانه هم می‌خواهیم بیاییم، با هم می‌آییم و هیچ‌وقت یکدیگر را تنها نمی‌گذاریم.
باوجوداین خیلی چیز‌ها باید در زندگی باشد که خوشبختی کامل شود، ولی برای من فقط این‌طور است که اگر بتوانم دوباره کاری را پیدا کنم و مشغول شوم، بی‌شک شرایطمان خیلی بهتر می‌شود.

آیا تابه‌حال همسرتان به‌خاطر کمبود یا گرفتاری در زندگی، به شما ایراد گرفته‌است؟
[بدون ذره‌ای تردید]نه.

هیچ‌وقت بابت سختی‌هایی که در زندگی متحمل شده، شما را مقصر دانسته است؟
[بدون مکث]بازهم نه.
بانو حمیدنژاد در پاسخ به این سوال من از همسرش می‌گوید: مقصر رضا نبوده است؛ چون تلاش خودش را کرد. اگر تلاش نمی‌کرد من به او می‌گفتم و حتی با لحن خیلی بدی می‌گفتم. ولی وقتی می‌بینم رضا تلاشش را می‌کند و با‌توجه‌به شرایط ما و جامعه‌مان نتیجه‌ای نمی‌گیرد، پس دیگر مقصر او نیست. شاید مقصر مسئولان هستند؛ پس چرا من با همسرم و کسی که قرار است یک عمر با او زندگی کنم، برخورد زشتی داشته باشم!

برنامه‌ای برای فرزنددار شدن دارید؟
رضا: فعلا نه.
اکرم: هر دختری که ازدواج می‌کند، دلش می‌خواهد مادر شود و این علاقه به مادر‌بودن حتی در کودکی به‌واسطه یک عروسک و اگر نبود، با بغل‌کردن یک بالش نمایش داده می‌شود و دختر‌ها به این شکل مامان‌بازی می‌کنند. پس وقتی کسی ازدواج می‌کند، صددرصد دوست دارد این حس شیرین را در واقعیت تجربه کند، اما با شرایطی که ما داریم، برایمان مقدور نیست.

وقتی فقط درمان سرماخوردگی ساده یک نوزاد آن هم با بیمه، ۶۰، ۷۰‌هزار تومان هزینه دارد، ولی ماهی ۵۳ هزار تومان از بهزیستی و دو سهم یارانه، تنها درآمد زندگی ماست، به‌نظر شما آیا جایز است یک انسان دیگر را شریک گرفتاری خود کنیم و خرج اضافه بتراشیم؟ از‌طرفی، فرزند ما ممکن است دچار یا ناقل بیماری یکی از ما دو نفر باشد.

خب، من و رضا توانستیم و دوست داشتیم گذشت کنیم، اما بچه ما نمی‌تواند. نمی‌توانم به‌زور به او بگویم باید مثل من بشوی. بایدی وجود ندارد! بنابراین مدام به خودم می‌گویم فعلا آرزویت را سرکوب کن! شرایط مناسب نیست.

توصیه شما برای مردم و جامعه و توقعتان از آن‌ها چیست؟
رضا: تا جایی که امکان دارد تجملات را کم کنند؛ چون ممکن است افرادی مانند من یا همسرم این تجملات را که ببینند، یک آن دلشان بلرزد و بخواهند و خدای‌نکرده به طریقی نامناسب برای به‌دست آوردن این خواسته، اقدام کنند. اگر کمی زندگی‌هایشان را ساده‌تر شروع کنند، هم برای خودشان بهتر است و هزینه‌هایشان کمتر می‌شود و هم اینکه امثال ما در دلشان آرزویی نمی‌آید.

اکرم: خانم دهنوی‌های اجتماعمان زیاد و الگوی دیگران باشند. قرار نیست اینجا بلیتی برنده شود که آن بلیتِ خانم دهنوی باشد؛ این فرد نیکوکار بلیتش پیش خدا برنده شده است، چه من بگویم و چه نه.

حرف من این است که چرا یک‌نفر مثل رضا باید بیکار باشد، درحالی‌که یک زندگی را اداره می‌کند؟ همسر من درهرصورت یک مرد است و هرچه هم من گذشت کنم و به رویش نیاورم، خودش یک گوشه‌ای دلش می‌لرزد و به‌روی خودش می‌آورد. چگونه است که خانم دهنوی با حداقل امکانات می‌تواند این لطف بزرگ را در حق امثال ما بکند، اما مسئولان نمی‌توانند! یا می‌توانند و نمی‌خواهند یا [با تامل و کمی مکث]بازهم می‌توانند و نمی‌خواهند!

همچنین می‌خواهم به جوانان بگویم همین‌طوری نگویند «ازدواج، سنت پیغمبر است و ما دو تا همدیگر را دوست داریم». قبل از اینکه تصمیم به ازدواج بگیرند و بگویند ما همدیگر را دوست داریم، بدانند «ما»‌ی بزرگ‌تری به‌نام خانواده وجود دارد که باید درنظر گرفته شود.

همه ما قرار است با خانواده‌های هم زندگی کنیم؛ حتی اگر ساختمان‌های محل زندگی‌مان از هم فاصله داشته باشند، زیرمجموعه خانواده هستیم و باید حواسمان به مجموعه‌مان باشد. برای شروع زندگی فقط دوست‌داشتن مهم نیست. اگر گذشت نکنیم، دوست‌داشتن بی‌معنی است؛ چون خیلی‌زود خسته می‌شویم، به‌خصوص از نظر مسائل اقتصادی و مادی اگر گذشت نباشد، اذیت می‌شویم. نمی‌توانیم بگوییم، چون یکدیگر را دوست داریم گذشت می‌کنیم؛ نه! اول باید گذشت داشته باشیم تا بتوانیم یکدیگر را دوست داشته باشیم. مثلا برادر من که مشکلی مثل خودم دارد، با خانم نابینایی از دوستانمان، زندگی را با همین شرایط آغاز کردند، ولی نتوانستند باهم کنار بیایند و زندگی‌شان را کنار هم ادامه دهند.

من و برادرم مشکل آلبینیسم داریم که یک بیماری مادرزادی است، چون پدر و مادرم دخترخاله و پسرخاله هستند. مشکل همسرم هم مادرزادی است، به‌دلیل اینکه پدر و مادرش پسرعمه و دختردایی بوده‌اند و اینجا هم همین ازدواج فامیلی که فقط براساس دوست‌داشتن دو نفر و بدون دقت به مسائل دیگر اتفاق افتاده باعث بروز مشکل برای من، برادرم و همسرم از بدو تولد شده است که در‌واقع دلیلی جز خودخواهی برای آن نمی‌توان عنوان کرد.
            

*این گزارش چهارشنبه، ۲۲ شهریور ۹۵ در شماره ۲۱۲ شهرآرامحله منطقه ۹ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44